(دوقلوها) امير عباس و ارغوان(دوقلوها) امير عباس و ارغوان، تا این لحظه: 13 سال و 8 ماه و 1 روز سن داره
افراافرا، تا این لحظه: 9 سال و 6 ماه و 11 روز سن داره

(دوقلوها) - امیر عباس و ارغوان باقری + افرا کوچولو

به یاد روزهاي گذشته 1...

امروز میخوام عکس هاي اتاق تون رو وقتی هنوز تو دل مامانی بودید بزارم من و بابایی اینقدر با ذوق و اشتیاق اتاقتون رو آماده  کردیم که فقط خدا میدونه البته عکسای زیادی نداریم نمیدونم چرا ؟! فقط چند تا عکس کلی انداختیم و از جزییات عکس نداریم                                             ...
6 تير 1393

اینم یه مدل دیگه ...

  پسر ما پیشرفت کرده و حالا که بزرگتر شده  تو پانزده ماهگي دیگه یه پستونک نمیخوره اینجوری دوست داره ... خوب مگه چیه ههههههه ...     وقتی اونجوری پستونک میخوره اینجوری هم آب میخوره دیگه هههههههههههههههه                 ...
17 خرداد 1393
1745 42 42 ادامه مطلب

پانزدهمین ماه زندگی مبارک ککککککککککککککککککککک ....14-03-1393

خوشگلای مامان و بابا فرشته های زیبای زندگی ما 15 ماه گذشت ... 15 ماه مملو از روزهای زیبا و پر خاطره خاطرات تلخ و شیرین ... 15 ماه پر از تجربه کردن  زیباترین احساسات ناب مادرانه و البته همراه با استرس ها و دلواپسیهای مادرانه خدایا ممنونم به خاطر اینکه ما رو لایق دونستی تا تجربه کنیم زیباترین احساسات بشریت رو ... مادر بودن و پدر بودن را... عاشققققققققققققققققققققققتم خدا جون   شب چهاردهم به همراه بابا و دختر دایی هانیه و دختر خاله فاطمه زهرا رفتیم پارک   اینم عکساش...   طبق معمول قبل از اینکه ما آماده بشیم شما بیرون در و تو آسانسور منتظرهستید . . .   ...
16 خرداد 1393
1618 31 21 ادامه مطلب

صبح عید در باغ پرندگان . . . (06-03-1393)

سلام عزیزان عید شما مبارک   امروز همراه دوقلوهای عزیزم و بابایی رفتیم باغ پرندگان جای همه دوستان خالی هوا خیلی خوب و بهاری بود و حسابی خوش گذشت در طول چند ساعتی که در باغ بودیم ماجراهایی داشتیم با وروجکها عکس ها روایتگر ماجراهاست... شروع بازدید ... هنوز شارژ شارژید         چون با ماشین رفتیم تو پارکینگ باغ مجبور بودیم با ون هایی که اونجا بودن بریم بالا و نتونستیم کالسکه ببریم و مجبور بودیم دائم وروجک ها رو بغل کنیم که کلی ماجرا داشتیم ...         امیر عباس همون اول راه پستونکش رو روی زمین انداخت و مجبور شدیم پستونک یدک...
6 خرداد 1393
1015 35 43 ادامه مطلب

یک عصرزیبای بهاری ...26-02-1393

جمعه عصر وقتی از خواب بیدار شدید حسابی بهونه میگرفتید و دلتون دَدَ میخواست من وبابا هم تصمیم گرفتیم ببریمتون پارک ... بچه های خوبی بودید فقط زیادی شیطنت کردید حتی یک لحظه هم نشد که بشینیم ولی به هر حال خوش گذشت ... وقتی شادی و خنده های شما رو میبینیم وقتی بازی کردن و جنب و جوش شما رو میبینیم وقتی قدم زدن شما رو میبینیم وقتی  بزرگ شدن و قد کشیدن شما رو میبینیم وقتی سلامتی و شادابی شما فرشته ها رو میبینیم یعنی.... خوشبختی رو میبینیم .... با دیدن این ها فقط میشه گفت خدایا متشکرم   اینم چند تا عکس از یک عصر زیبای بهاری ...            ...
31 ارديبهشت 1393

وقتی ما عصبانی میشیم...

وااااای به وقتی که شیطونکای مامان عصبانی میشن   ارغوان این شکلی میشه ...     امیر عباس رو ببینید ...   امیر عباسم نمیدونم از کجا و چه جوری یاد گرفتی که وقتی عصبانی میشی یا چیزی میخوای و بهت نمیدم مثلا بوکا (شکلات) سرت رو میکوبی رو زمین اینقدر محکم که دیروز بینیت خون اومد آخه این چه کاریه مامان جون؟؟؟ ...
25 ارديبهشت 1393
1095 24 35 ادامه مطلب

ما داریم میریم مهمونی ...

روز پدر آماده شدیم که بریم خونه بابایی محمد شما شیطونارو زودتر آماده کردم تا به کارم برسم اما اینقدر عجله داشتید  که تا آماده شدن من و بابا تو آسانسور وایستادید ... عزیزای مامان فکر میکردید اگه بیاید تو خونه دیگه نمیریم دد ...           ...
25 ارديبهشت 1393
1581 19 10 ادامه مطلب